تبليغاتX
GROUP ZERO !

طرح1

بالاخره این طرح ۱ را هم تحویل دادیم

به نظرتان کلاس طرح۱ چقدر در معمار شدن شما تاثیر گذاشت؟

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:56 توسط |

groupzero

پسرها ، دخترها

بچه های  GROUPZERO!

سلام !

 

بچه های    GROUPZERO!؟؟؟!!

نه ! نه! نه!

بزرگان GROUPZERO!

سروران GROUPZERO!

 آقایان ، خانم ها

سلام !

 

دیگر بزرگ شده اید ، کودکان GROUPZERO! نیستند

کودکی نیست!

کودکی جا ماند!

رفت!

 

کودکانی که دلشان یکی بود

با هم خنده و شادی

با هم گریه و غم

با هم کار

با هم یکی!

و اکنون با هم هیچ......!

 

دلم برای آن روز ها تنگ شده.

یادش که میافتم بغض می کنم و آه می کشم

چرا این شدیم؟

 

کاش!

کاش بزرگی مان را جای دیگری خرج می کردیم

کاش دوباره کودکی کنیم

کاش.......!

 

من می خواهم برگردم به کودکی

شما چطور؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:56 توسط |

سلام !

واقعا ممنونم از دوستايي كه نظر داده بودن چون نظرهاي دل گرم كنندشون واقعا من رو تشويق كرد كه قسمت دوم قصه ي جي زي رو بنويسم...اميدوارم نوشتن اين داستان ها در طول سه سال آينده ادامه پيدا كنه و همون طور كه دوستمون گفتن در آخر اين چهار سال يه رمان (حالا نه چند جلدي!!!!) به اسم جي زي داشته باشيم.... انشا‌الله....

راستي آقاي قدكيان!اون كسي كه اطلاعات در مورد معماري مي خواست باعث شد من اين داستانو بنويسم! نمي دونم چرا...؟ اول تصميم گرفتم واسه اون بنده خدا از معماري بگم ولي هر چي فكر كردم هيچي نتونستم بگم بعد يهو به فكر اين كار افتادم و فكر كردم اين خودش يه جورايي همون كارو مي كنه....

به هر حال اميدوارم خوشتون بياد.....

 

قصه ي جي زي (قسمت دوم)

اگه يادتون باشه تا اونجا گفتم كه بچه هاي جي زي با  اعتماد به نفسي كه از صفري ها بعيد بود تو كارگاه شركت كردن و خودشونو مواجه با مسائلي ديدن كه در مورد كوچك ترين جزئياتش هم آگاهي نداشتن!( يكي بگه مگه مجبوري.........؟؟؟!!! J)

روز اول كه فقط صرف اسم نوشتن و اظهار وجود شد!!! در حالي كه بقيه گروهها كلي كار كرده بودن. شايد هنوز خودمون هم هنوز باور نكرده بوديم كه مي خوايم شركت كنيم.....روز دوم اما ديدم نه خير ! حالا كه اسم نوشتيم و همه اينقرر خوششون اومده نبايد كوتاه بيايم . نشستيم سر كار... اما واقعا نمي دونستيم چي كار بايد بكنيم يا حتي از كجا شروع كنيم؟؟!!!!بنابراين پا مي شديم مي رفتيم سر گروههاي ديگه و مدتها وايميستاديم و گوش مي داديم چي مي گن و چي كار مي كنن.( واسه همين بود كه گفتم فكر كنم ما از همه بيشتر چيز ياد گرفتيم....)

ما يه استاد گل داريم به اسم استاد مسعودي!!! با اينكه ما كلاس ايشون رو به همين خاطر تعطيل كرده بوديم..... وقتي رفتيم سر گروهي كه با ايشون بود از ما پرسيدن كه شما چي كار مي كنين؟ ما هم به شوخي گفتيم كه پرواز آقاي لوكوربوزيه به دليل شرايط بد جوي (اون روز ها همش بارون مي باريد) نتونسته بشينه و ما بي استاد مونديم!!! ولي ايشون مثل بقيه ما رو شوخي نگرفتن و ما رو به 2 تا از آقايون فوق ليسانسي سپردن و سفارش كردن كه اين بچه ها رو  هر جور شده به تحويل برسونين. ما كفمون بريد!!!!تا اون وقت هيچ كي ما رو اينقدر تحويل نگرفته بود و هنوزش هم نگرفته!

خلاصه آقاي آرامي و آقاي قناعتيان با صبري تحسين برانگيز! يه سري مسائل رو واسه ما توضيح دادن و ما شروع كرديم به كار. آقاي دهشيري پسر عموي يكي از بچه ها هم خدايي خيلي كمكمون كرد.(البته خود لوكوربوزيه هم دورارور با تماس تلفني ما رو راهنمايي مي كرد.......!)

شد روز سوم و روز آخر.ما تا بعد از ظهر وقت داشتيم اون چيز هايي رو كه داشتيم پرزانته كنيم. يعني به طور مناسبي اونا رو ارائه بديم. حالا ما خودمون تازه با اين لغت آشنا شده بوديم و نمونه اش رو به اون صورت نديده بوديم.

از صبح يه سره نشستيم پاي اين كار و با همكاري همه-واقعا همه- كارمونو جلو مي برديم. حتي هيچ كس حاظر نشد بره ناهار بخوره. اما حاصل اين شد كه در آخر يه كار عالي تحويل داديم. كنار هر برگه اي يه "GROUP ZERO!" ي بزرگ نوشتيم و به ديوار زديم . تازه ماكت هم داشتيم! اهدافمون رو هم تو يه صفحه ديگه نوشتيم و زديم به ديوار. خلاصه كارمون اينقدر قشنگ و جالب شده بود كه خارجي ها واي ميستادن و باهاش عكس مي انداختن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت حدود 5 و 6 بود كه گروهها شروع كردن به ارائه ي شفاهي كاراشون. ما با اينكه خيلي اميد نداشتيم بهمون اين فرصت رو بدن خيلي استرس داشتيم....خيلي.....

آخر يه فرصت كوچولو بهمون دادن.تو اين فرصت كم يكي صحبت مي كرد يكي كمكش مي كرد يكي دعا مي خوند يكي انرژي مي داد.....................

وقتي تموم شد همه از شدت فعاليت و استرس يه جورايي غش كردن!!! توجه كنين كه اين بچه هاي بي گناه هنوز ناهار نخورده بودن................ ولي تو اون موقعيت كي گرسنگي مي فهميد چيه؟!

قرار بود يه كمي بعد به گروههاي برنده جايزه بدن. ما از فرصت استفاده كرديم و دلي از عزا در آورديم.فقط خدا و بچه هاي جي زي مي دونن خوردن پيتزا با اون همه گشنگي و خستگي دور هم چه كيفي مي ده!

به دانشكده برگشتيم.شروع به دادن جوايز كردن. ما با شوق و ذوق چشم دوخته بوديم بهشون. نگاهي كه اگه مي ديدن حتما همون جا جايزه رو دو دستي تقديممون مي كردن!!!!! اما نكردن...! ما انتظار نداشتيم طرحمون برنده شده باشه اما انتظار داشتيم حداقل به عنوان پديده ي اين كارگاه تو اختتاميه يه اسمي ازمون ببرن!(آخه خدايي خيلي بين گروهها صدا كرديم ) اما هيچي نگفتن! البته فهميديم جوايز حالت فورماليته داره چون به همه گروهها دادن و البته به استاد گروهها نه اعضاي گروهها!

در حال وارفتن بوديم كه يهو مترجم خارجي ها كه خيلي با ما دوست شده بود فرياد زد : " پس GROUP ZERO! چي؟؟؟؟؟!!!!بايد بهGROUP ZERO! هم جايزه بدين!"

 مسئولين كه تن خود سر داده بودن (= خودشون رو به اون راه زده بودن) تو رودربايستي گير كردن و بالاخره حاضر شدن تو يه لحظه ي با شكوه و رويايي جايزه رو كه كتاب يزد من (My Yazd ) بود بهGROUP ZERO! اهدا كنن و اون وقت بود كه همه واسمون دست زدن و هورا كشيدن........................................................ما تنها گروهي بوديم كه اين كتاب به دست بچه هاش رسيد نه استادش!

نمي دونم واسه آخر اين قسمت از داستانم چي بگم فقط مي خوام اين رو بگم:

به بچه هاي جي زي افتخار مي كنم.......

 

ممنون كه خوندين

منتظر قسمت بعدي باشين.......................

اولياء   

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:12 توسط یکی از جی زی ها |